اكنون وارد خاك عراق شده ايم . ولي هنوز اقدامات مرزي و ثبت پاسپورت انجام نشده است . باران كماكان مي بارد . وارد تونلي از فنس مي شويم كه سقف آن را با ايرانيت پوشانده اند . با توجه به سفر قبل انتظار دارم كه در انتها اين تونل آمريكائي ها ايستاده باشند . ولي با كمال تعجب از آمريكائي ها خبري نيست كه البته فكر مي كنم ارتباط بسيار زيادي با تحولات اخير منطقه دارد . ياد سفر قبل افتادم كه درست در همينجا و قبل از بازرسي آمريكائي ها يك پير مرد ايراني سكته كرد و درجا جان باخت . آن روز به خودم گفتم تا گنبد و بارگاه امام حسين عليه السلام را نبينم باور نمي كنم كه توفيق زيارت يافته ام . با كمال تعجب خيلي راحت و بدون حضور آمريكائي ها و بدون هيچگونه مراسم انگشت نگاري و كنترلي به سوله اي كه گفته مي شود طي سالهاي اخير توسط دولت ايران براي رفاه زائرين ساخته شده است مي رسيم . مرزبانهاي عراقي تقريبا همان مرزبانهاي سفر قبل هستند ، بيشتر آنها را مي شناسم . اغلب آنها فارسي بلدند و جالب اينكه صد جور لباس فرم دارند . بعضي ها آبي پلنگي پوشيده اند . بعضي ها سبز لجني ، ديگري سورمه اي با كلاه قرمز ، آن دگر با كلاه كج خاكي و لباس فرم سبز رنگ ، بعضي ها درجه ندارند ، بعضي ها درجه ها را روي شانه نصب كرده اند ، برخي ديگر ستاره ها را روي لبه يقه و به طور كلي تنوع زيادي در پوشش دارند . از همه با مزه تر كساني هستند كه قيافشون مثل صدام حسين تابلو است كه عراقي هستند ولي با پوشيدن لباس آمريكائي و عينك ريبن سعي دارند خودشان را آمريكائي جا بزنند كه البته گاهي اوقات موجب باور پير زنهاي ايراني واقع مي شوند . وقتي به اتاق پايانه مرزي عراق نزديك مي شويم فرد آنكارد شده اي پشت كامپيوتر نشسته است و با انگشت سبابه اش دانه دانه دنبال حروف الف باي صفحه كليدش مي گردد تا مشخصات مسافرين را ثبت كند . اينجا همه به خودشان رسيده اند و خيلي با دسيپلين هستند . بوي انواع و اقسام ادكلن و سيگارهاي عربي از اتاقك بيرون مي زند . نمي دانم فلسفه علاقه اعراب به دخانيات چيست ؟ در اينجا هر كس سيگار نكشد مرد نيست . البته سيبيل داشتن هم بي تاثير نيست . اگر خدا شانس بدهد و طرف يك جفت چشم وَرقُلُمبيده هم داشته باشد كه خيلي در موفقيتش تاثير دارد . يعني بايد چشمها طوري باشد كه با يك نگاه به مضنونين طرف يعني فرد مضنون خودش را خيس كند . اينكه چگونه از اين مرحله گذشتيم و خودمان را به اتوبوسها رسانديم بماند . حدود صد متر بعد از پايانه هاي مرزي اتوبوسها منتظر سوار كردن زائرين هستند . سرويسهاي بهداشتي كه در كنار همين اتوبوسها ساخته شده اند بسيار كثيف و فاقد آب هستند . انبوهي از دستمال كاغذي هاي آلوده و ظروف آب يكبار مصرف در آنجا جمع شده است و منظره زشتي را پديد آورده است . كارگران عراقي ساكها را در محل بار اتوبوس جا زده اند و رفته اند و البته پولشان را از مادر خرج ها گرفته اند . بعد از نيم ساعت كه همه اعضاي كاروان مراحل ورود به عراق را طي نمودند سوار اتوبوس مي شويم . رئيس كاروان از روي مانيفست حاضر غايب مي كند تا كسي جا نمانده باشد . اتوبوس هيوندائي است و قابل مقايسه با اتوبوسهاي خودمان نيست ولي خوب است و كولر آن كار مي كند . راننده هم شيعه و مرد خوبي است . يك نفر نيروي امنيتي كه مراقب زائرين است در رديف اول مي نشيند . اين فرد تا دروازه نجف همراه ما خواهد بود تا امنيت ما را تامين كند . گفته مي شود كه اينها از نيروهاي سپاه بدر هستند . اينكه چقدر اين موضوع درست باشد نمي دانم ولي مي دانم سپاه بدر از طرفداران خانواده حكيم و زير نظر مجلس اعلاي انقلاب اسلامي عراق بوده و در زمان جنگ ايران و عراق در خاك ايران دوره ديده اند و البته بعد از سقوط صدام قدرت يافته و در معادلات سياسي عراق تاثيرگذار هستند . طبق مقررات لازم است هر چهار اتوبوس با هم حركت كنند و چهار نفر نيروي امنيتي ديگر داخل يك وانت دو كابين تويوتا در جلوي اين چهار اتوبوس حركت كنند . اگر براي هريك از اتوبوسها اتفاقي بيافتد كه مجبور شوند توقف نمايند سه اتوبوس ديگر و البته وانت اسكورت هم بايد توقف كند و نسبت به رفع مشكل اقدام نمايند . اتوبوسها در طول مسير اجازه توقف ندارند . اولين شهري كه در عراق به آن وارد مي شويد و نشانه هايي از مدنيت در آن ديده مي شود شهر كوت است كه با مرز مهران يك ساعت و نيم فاصله دارد . درصورتيكه جاده درست باشد اين فاصله بيشتر از نيم ساعت زمان نمي خواهد ولي متاسفانه جاده حد فاصل مرز مهران تا كوت بسيار خراب بوده و حتي بخشهائي از آن رمل است . معلوم نيست مبناي تعيين مرز چه بوده است ولي مثل اين مي ماند كه يك نفر نشسته و با خط كش حد فاصل جاهاي سر سبز و بيابان را خط كشيده است . قسمتهاي كوهستان و سر سيز در سمت ايران و قسمت بياباني در عراق افتاده است . بنابراين سمت ايران تا كيلومتر ها بر خاك عراق تسلط سوق الجيشي دارد . در سمت عراق خاك مثل آرد نخودچي زرد است و با وزيدن نسيم طوفاني از خاك به پا مي شود كه گاهي اوقات بسيار آزاردهنده است . بارندگي ديشب و امروز در نشاندن اين غبار و تلطيف هوا بسيار موثر بوده است و الحمدلله مشكلي از اين بابت وجود ندارد .
اينجا غربي ترين نقطه شهر مهران است ، اتوبوس ها كنار فنس ها به رديف در انتظارند تا مسافرين سوار شوند . تاكسي ها هم به صف شده اند تا مسافرين انفرادي را به مرز برسانند . برخي از مردم مهران در كنار اتوبوس ها كتابهاي زيارتي و راهنماي سفر به عتبات عاليات را مي فروشند كه البته حاوي اطلاعات بسيار مفيدي براي زائران است . ما هم با زوق و شوق سوار مي شويم . اولين كنترل پليس مرزي از همين جا شروع مي شود . روساي كاروان موظفند اسامي و مشخصات مسافرين را كه به تاييد وزارت خارجه رسيده است را در قالب چند برگ A4 از قبل آماده كنند . به اين برگه اصطلاحا مانيفست (Manifest) گفته مي شود . از اينجا به بعد همه كنترل ها بر اساس اين برگه انجام مي شود و درست مثل كشور خودمان خوب است كه رئيس كاروان چند نسخه كپي از آن داشته باشد تا در مواقع مختلف از آن استفاده كند . اولين كنترل و پليس را پشت سر مي گذاريم از اينجا تا پايانه مرزي مهران حدودا 10 كيلومتر راه است كه خيلي زود طي مي شود . كارگراني كه به هيبت كُردها لباس پوشيده اند در پايين اتوبوس آماده اند تا ساك هاي زائرين را حمل كنند . بناي مجللي از دور نمايان است كه بيرون آن به سايه بانهاي متحرك مجهز شده است . پاسپورتها بين زائرين تقسيم شده است و از اينجا مقدمات ورود به خاك عراق با زدن مُهر خروجي آغاز مي شود . پايانه مرزي ايران سالني شبيه به سالن فرودگاه مهرآباد و مجهز به آبسردكن و سرويس بهداشتي و از همه مهمتر خُنك كننده هوا است . بعد هر كس ساكهايش را روي چرخ دستي هاي نسبتا مجهز مي گذارد و آن را تا نقطه ديگري كه حدودا صد متر با اين محل فاصله دارد مي برد . در آنجا هم سرويس هاي بهداشتي خوبي پيش بيني شده است . همه كاروانها اينجا جمع مي شوند تا مطابق با نوبتي كه ديشب به مهران رسيده اند وارد خاك عراق شوند . اولين چيزي كه اينجا توجه را به خود جلب مي كند هيبت مرزبانان ايراني است . مرزبانان ايراني لباسهائي پوشيده اند كه
تفكيك و تشخيص آنها از سربازان آمريكائي كار مشكلي است . نمي دانم كه دستور دارند اينطور لباس بپوشند و يا اينكه يك اقدام سليقه اي صورت گرفته است . در اينجا و در زير سايه بانهاي مرزي منتظريم تا نوبت ما برسد ، دخترم فهيمه هم يك نفر هم سن خودش را پيدا كرده و مدام در جنب و جوش و بازي است . ظاهرا اين فرصت بهترين زمان براي جبران زندگي آپارتمان نشيني است . بچه ها با استفاده از چرخ هاي حمل و نقل پايانه مرزي نهايت استفاده را در آزاد كردن انرژي نهفته در خود مي كنند . ساعت هفت صبح است . گفته مي شود كه گمرك عراق ساعت 8 شروع به كار مي كند از طرفي چند روز است كه ساعت ايران يك ساعت عقب كشيده شده است بنابراين حد اقل 2 ساعت مهمان اين مكان هستيم . از اينجا بايد موبايل هاي ايراني را خاموش كنيد چون قطعا شامل هزينه هاي رومينگ خواهيد شد . سيم كارتهاي عراقي مختلفي هم به فروش مي رسد كه حداقل من طي اين دو سفر نفهميدم كدام بر ديگري برتري دارد . در همين حس و حال هستيم كه عده اي به اصطلاح خودمان چراغ خاموش از كنار ما رد مي شوند و وارد راهروي مقابل ما مي شوند . كاروان شماره يك هنوز منتظر ورود است . همه زائرين صدايشان در مي آيد كه اينها از كجا آمدند كه اولين نوبت را به خود اختصاص دادند . بعد معلوم شد كه رئيس كاروان با مسئول گمرك سر و سري دارد و خلاصه پارتي بازي شده است . اين مدل زيارت هم براي خودش عالمي دارد . عده اي هم مشغول به جمع آوري امضا مي شوند تا گزارشي براي بعثه رهبري تهيه كنند . من هم به عنوان شاهد پاي آن را امضا مي كنم . زمان مي گذرد و نوبت ما فرا مي رسد . از اينجا دالاني شروع مي شود كه يك سر آن در خاك ايران و سر ديگر آن در خاك عراق است . باران شديدي شروع به باريدن كرده است . ما با احتياط از زير ايرانيت هاي دالان رد مي شويم و به يك درب آهني زنگ زده مي رسيم كه يك طرف آن ايران و طرف ديگر آن عراق است . از اينجا سر و كله سربازان عراقي هم پيدا مي شود . مبناي ورود به خاك عراق همان مانيفستي است كه در دست رئيس كاروان است . همه بايد با همان ترتيبي كه نامشان در مانيفست ثبت شده است پشت سر هم وارد خاك عراق شوند . كمي معطل مي شويم ولي خيلي زود وارد خاك عراق مي شويم . سرباز عراقي با فهيمه شوخي مي كند و با لهجه عربي فارسي مي گويد دختر خانم پس چادرت كجاست ؟ اگر چادر نداشته باشي نمي تواني وارد عراق شوي . فهيمه هم نگاه عاقل اندر سفيهي به او مي كند و لبخندي مي زند . همين كه اين دروازه زنگ زده را پشت سر مي گذاري چرخدارهاي عراقي پيدا مي شوند . كه تقريبا همشون كلاهي با نقش پرچم عراق به سر دارند . بطور كلي از زمانيكه وارد عراق مي شويد پرچم عراق را زياد مي بينيد . هرجا هم كه عكس صدام بوده پاك كرده اند و به جاي آن پرچم عراق متحد را كشيده اند . اين استفاده همه جانبه از پرچم بدجوري تو ذُق آدم مي زند . مثلا شُورت و تيشرت منقش به پرچم عراق ، راديو به شكل پرچم عراق ، ليوان و بشقاب و ... بگذريم . حالا بايد ساك ها را به چرخدارها تحويل دهيم . به چه اطميناني ؟ فقط بايد توكل به خدا و توسل به چهارده معصوم كنيد كه دوباره ساكها را ببينيد . براي كسانيكه اولين بار است مشرف مي شوند دوباره ديدن ساكها در حد يك رويا است . ولي واقعيت دارد .
زائرين بايد شب را در مهران كه در نقطه صفر مرزي قرار دارد سپري كنند . اينجا مردم خانه هايشان را به لوازم مورد نياز زوار امام حسين عليه السلام مجهز كرده اند . هر كاروان كه متشكل از يك اتوبوس است به خانه يكي از اهالي مهران مي رود . برخي از خانه ها خيلي زيبا و بروز ساخته شده اند و برخي ديگر تركيب سنتي قبل از جنگ را حفظ نموده اند . مالكين اين خانه ها مردمان شريف و خوبي هستند و چون مي دانند شما زائر كربلائيد لذا با شما مهربان برخورد مي كنند و بطور كلي فرق نمي كند كه به كدام خانه وارد مي شويد . تصميم بر استقرار شبانه زائران در مهران تاثير خوبي بر اقتصاد مردم داشته است . ظاهرا صاحبخانه براي اقامت يك شب زائران مبلغي در حدود 30 هزار تومان از شركت شمسا مي گيرد . گرچه زائرين شب هنگام مي آيند و صبح مي روند ولي به هر ترتيب فرصتهايي پديد مي آيد كه در رونق زندگي مردم بي تاثير نيست . خيلي زود نماز مغرب و عشاء را مي خوانيم و سفره پهن مي شود . درست مثل اسراي جنگي به هركس مساحتي در حدود 2 در يك متر مي رسد كه پتويش را در آنجا بياندازد و در روياي فردا بخوابد . اول جاي بابا را مي اندازم و دقت مي كنم كه در محلي باشد كه در معرض رفت و آمد نباشد . اينجا همه در كنار هم خوابيده اند . اگر كسي آبي بخواهد تا گلويش را تازه كند ده نفر بلند مي شوند تا خدمتي كرده باشند . اين وضعيت در هنگام پذيرائي شام و نهار و در طول سفر هم رويت مي شود . سكوت همه جا را فرا گرفته است . چراغها را خاموش كرده اند و تقريبا تاريكي غلبه پيدا كرده است . فكر اينكه فردا كجائيم خواب را از سر انسان مي ربايد . زمين هم سفت است . چون جايم عوض شده است و به متكاي خودم عادت دارم خوابم نمي برد. وقتي جاي آدم عوض مي شود چقدر خوابيدن سخت است . بعد به خودم مي گويم امان از شب اول قبر . تازه اين همه آدم هم كنارت نيستند . در همين حس و حالم كه ناگهان يكي با صداي بلند و لهجه غليظ شمالي در كنارم مي گويد نقي...ي ي ي شام نخوردمه . آن خانواده 15 نفره همه با هم مي خندند . تازه متوجه شدم كه از شانس من شلوغترين عضو كاروان يعني همان بچه اي كه قرار بود تهران پيدا شود در كنار من خُسبيده است و اين شيرين كاري كار او بوده است . خواب بد جوري از سرم پريده است . پير مردهاي كاروان هم صدايشان درآمده است . براي دقايقي سكوت برقرار مي شود . صداي خُر و پُف پيرمردي از آن سوي اتاق بلند است . پير مرد مي گويد خُرررررررر پسرك كنار من بلند مي گويد مرض . پير مرد مي گويد پُف...ففففف پسرك كنار من بلند مي گويد كوفت . پير مرد مي گويد خُرررررررر پسرك كنار من بلند مي گويد درد . و به همين ترتيب ترجيع بند ادامه دارد . من از يك طرف خنده ام گرفته و از طرف ديگر چون سفر كربلاست و بالاخره حال و هواي خودش را دارد متاسف مي شوم . باباي پسرك كه در طرف ديگر او خوابيده تذكر آرامي به او مي دهد و خيلي راحت به خواب خودش ادامه مي دهد . اكنون يك ساعت است كه روي پتو خوابيده ام . پير مرد كما كان خرناس مي كشد و پسرك زير لب ناسزا مي گويد . واقعا شرايط بدي شده است . من مي دانم كه فردا روز سختي خواهد بود لذا لازم است حداقل يك ساعت بخوابم . خلاصه به زور مي خوابم . هنوز دقايقي نيست كه خوابم برده كه سنگيني چيزي بر سينه ام بيدارم مي كند . پاي پسرك كه سنگين هم هست روي سينه ام افتاده است . تنگ نفس گرفته ام . پايش را با دستهايم مي گيرم و با شدت و عصبانيت زياد به طرف باباش پرت مي كنم . بعد مي گويم بابا تو پدر ملت را در آوردي ...! باباي بچه دوباره با آرامش خاصي تذكري مي دهد و مي خوابد . در اين حالت انسان دوست دارد موهاي خودش را
دانه دانه بكند . حالا نيمه شب شده است . برخي از اهل حال كه نتوانسته اند خواب درستي داشته باشند بيدار شده اند و كم كم وضو مي گيرند و نماز شب مي خوانند . بعد از زمان كوتاهي صداي اذان از مناره هاي مساجد مهران به گوش مي رسد . نماز صبح را مي خوانيم . صبحانه كه از قبل توسط شركت شمسا پيش بيني شده است را مي خوريم و خيلي زود به سمت اتوبوسهاي پشت سر هم رديف شده حركت مي كنيم . مهران زير نور آفتاب زيبائي ديگري دارد . دلم مي خواهد در كوچه ها و خيابانهاي مهران راه بروم و نفس بكشم يعني درست همان جائي كه قدم به قدمش نشاني از شهيدي دارد و البته جاي پاي ناكاميهاي دشمن تا بن دندان مسلح است. نقل از شهيد مطهري است كه گفته بود هواي شيراز را دوست دارم چون ملاصدرا در آن نفس مي كشيده است . من هم نفس عميقي مي كشم و به خود مي بالم كه در اينجا مردان بزرگي نفس نفس زده اند و با دست خالي در مقابل متجاوزان نامرد ايستادگي كردند . اگر شامه قوي داشته باشي از همين جا بوي كربلا را استشمام مي كني .
گردنه اسد آباد را كه پشت سر مي گذاريم ، به شهر زيباي اسد آباد مي رسيم و سپس كرمانشاه را پيش رو داريم . گرچه به مناظر زيباي طبيعت مشغولم و به اطراف نگاه مي كنم ولي در روياهاي خودم غوطه ور هستم . اين جاده چقدر بوي شهدا و رزمندگان را مي دهد . هنوز صداي زمزمه هاي آسماني آنها در لابلاي زوزه باد كه از لاي درزهاي شيشه مي آيد شنيده مي شود . سراب صحنه كه معيار پيشينه تاريخي ماست در سمت راست جاده خود نمائي مي كند . كيفيت جاده هم عاليست . هنوز كم خوابي دارم و دلم مي خواهد بخوابم ولي خانواده پر جمعيت همراه كاروان خيلي شلوغ مي كنند . بلند بلند مي خندند و حرف مي زنند . بچه ها اسم فاميل بازي مي كنند و جالب اينكه بزرگ ترهايشان هم ترغيب مي شوند تا مشاركت كنند . بعد ناگهان صداي قهقه زن و مرد در هم مي پيچد . به خودم مي گويم اگر قرار باشد تا آخر سفر اينطور باشد چه كار كنيم ؟ ظاهرا بقيه همراهان هم ناراحتند . جاده كمربندي كرمانشاه را پشت سر مي گذاريم و تقريبا چيزي از كرمانشاه را نمي بينيم . شهر بعدي اسلام آباد غرب است . تنگه مرصاد هم در ميانه راه كرمانشاه و اسلام آباد است و البته نزديك تر به كرمانشاه . هنوز آثار عمليات مرصاد باقيست . تانكها و ادوات باقيمانده از آن اتفاق و حادثه بزرگ و سنگرهايي كه با دستان نيروهاي مردمي كنده شده در دل تنگه خود نمائي مي كند . از اين نقطه تا نقطه صفر مرزي بيش از 4 ساعت راه است . ناخود آگاه از خودم مي پرسم آن روز كه منافقين به اين نقطه رسيدند در كشور چه خبر بوده است ؟ چطور شده كه اينها توانسته اند تا اينجا پيشروي كنند و خودشان را به دروازه كرمانشاه برسانند ؟ علاوه بر اينكه اينها اصولا نيروهاي نظامي و جنگ ديده نبودند . خيلي هاشون هم زن بودند . و سئوال كما كان در ذهنم بي جواب باقي مي ماند . به ياد شهداء و بخصوص صياد شيرازي صلوات و فاتحه اي مي فرستيم . اسلام آباد غرب را پشت سر مي گذاريم . از اين نقطه رقابت عجيبي بين راننده ها وجود دارد . هر كس زودتر به مهران برسد نوبت زودتري دارد تا صبح فردا مسافران را تحويل گمرك ايران دهد و به كار خودش برسد . زائر ها هم همه مايلند در نوبت هاي اول باشند تا فردا شب نماز را در نجف اشرف بخوانند . جاده ايلام هم خيلي زيباست . شهريكه در طول جنگ بارها و بارها مورد حمله هوائي و زميني و يكبار هم مورد حمله شيميائي قرار گرفت . در اينجا مرسوم است كه مردم از يك هفته قبل از عيد مي آيند در جنگلهاي اطراف ايلام چادر مي زنند ، همانجا گوسفند مي كشند و با استفاده از موتور برق روشنائي را تامين مي كنند . بعد هم روز سيزده فروردين و در پايان روز سيزده به خانه خود بر مي گردند . با اينكه فاصله چادر ها از هم زياد است ولي امنيت برقرار است به نحويكه زن ها و بچه ها در آنجا تنها مي مانند و مردها براي تداركات به شهر مي روند . اتوبوس براي مدت كوتاهي توقف مي كند كه هم مسافران نفسي تازه كنند و تجديد وضو نمايند و هم رئيس كاروان شام زائرين را در ظرف هاي يكبار مصرف از رستوران طرف قرارداد شركت شمسا بگيرد . در كنار شام ميوه مي دهند و تا پايان سفر آنقدر ميوه و آب معدني مي دهند كه انسان نمي داند با انبوه آنها چه كند ؟ از اينجا به بعد هوا تاريك است . فقط جاده ديده مي شود و خطوط راهنماي سفيد كنار آن و نور ماشينهاي مقابل . به مهران مي رسيم . بر خلاف دفعه قبل هوا پاك و تميز است و اثري از غبار عربي نيست . اولين كاري كه مي كنيم به محل نوبت اتوبوسها مي رويم . خوشبختانه اتوبوس هشتم هستيم و اين خيلي خوب است . معني آن اين است كه فردا نماز و مغرب و عشا را در حرم امير المومنين عليه السلام مي خوانيم .
هميشه با خوابيدن در اتوبوس مشكل داشتم . با اينكه از شدت خستگي به خواب رفتم ولي خواب خوبي نداشتم . مختصري سردرد دارم . نزديك همدان اتوبوس براي صرف نهار توقف مي نمايد . تقريبا همه كاروانهائيكه از طريق شركت شمسا زائر مي برند در اين رستوران توقف مي كنند . چون هنوز اذان نداده اند ابتدا ناهار را مي خوريم . بعد خيلي زود نماز را مي خوانيم و به راه مي افتيم . خوب است بدانيد كه در حال حاضر زيارت عتبات عاليات از سه طريق امكان پذير است . ثبت نام اينترنتي و تشرف با شركت شمسا كه پيمانكار حج و زيارت است ، تشرف به صورت انفرادي كه زحمات و مصائب خاص خودش را دارد و تشرف دسته جمعي به صورت آزاد كه لازم است يك نفر به عنوان رئيس كاروان كار اخذ رواديد و هماهنگي ها را به عهده بگيرد . افراديكه به صورت انفرادي مشرف مي شوند مشكل اقامت ندارند ولي با توجه به وضعيت بهداشتي كشور عراق براي تهيه غذا با مشكل روبرو مي شوند . كاروانهاي آزاد هم حتما لازم است علاوه بر مداح ، آشپز و تجهيزات آشپزي به همراه داشته باشند . برخورداري از خدمات شركت شمسا كه رسمي ترين مجري تشرف به عتبات است مزايا و معايبي دارد كه در طول ياداشتها به آن خواهم پرداخت . خيلي زود به سه راهي پايگاه نوژه مي رسيم . سه راهي پايگاه مملو از خاطرات كودكي من است . اينجا مرا ياد اتوبوسهاي اوراق روستاي كبوتر آهنگ ، صداي غرش جتهاي جنگنده ، شهداي نيروي هوائي ، بوي هندوانه بهار و خيار چنبر همدان كه از لحاظ طعم و مزه نظيرش در هيچ جاي دنيا پيدا نمي شود مي اندازد . آن وقت ها من تنها بچه خانواده بودم ، پدرم جوان بود و هنوز گاهي مرا بر دوش خود مي نشاند . رستوران سه راهي نوژه درست مثل سي و پنج سال پيش با نور مهتابي بي سوئي خود نمائي مي كند . شايد به جرات بتوان گفت كه هيچ تغييري نكرده است . جلوي رستوران پدرم را مي بينم كه دستان كوچك مرا در دستان مردانه خودش گرفته و مادرم را كه در آن دوران ستم شاهي با چادر مشكي و ظاهري ساده در كنار پدرم ايستاده و همه ما به جاده نگاه مي كنيم تا شايد وسيله اي بيايد و ما را به پايگاه برساند . شوق ديدار خاله پروين كه خيلي دوستش دارم در چشمان من برق مي زند . رايحه ادكلن بُروت شوهر خاله پروين يعني همافر شهيد محمد معصومي كه در عمليات خيبر و در منطقه عمومي جفير به فيض شهادت نائل شد هنوز در شامه ام محفوظ است ...

